از زماني که بشر پا روي اين کره خاکي نهاد سعي در يافتن مفاهيم اصلي جهان اطراف خود داشت؛ جهاني پر از شگفتي که او را با ساز و کار خودش غرق در تفکرات گوناگون مي کرد. از همان ابتدا، بشر تمايل داشت به منشأ، چرايي و چگونگي پديده هاي پيرامون خود پي ببرد. او سير تکاملي خاصي را طي مي کرد. انسان هاي اوليه براي يافتن پاسخ ها از تخيل خود بهره مي جستند. آنان نسبت به فرهنگ و آداب و رسوم خود براي هر اتفاق دليل مي آورند. به اين ترتيب اسطوره ها و خدايان پاي به جهان گذاشتند. هر آنچه اتفاق مي افتاد نبردي پايان ناپذير بين خير و شر بود. بعدها که بشر بيش از پيش داراي تمدني استوار شد، فرضيه ها به جاي اسطوره ها بر تخت نشستند. اما اين فرضيه ها معمولاً عاري از نگاهي دقيق و سنجيده بودند. با گذر زمان بشر به وضعيت مطلوبي رسيد. بعدها آنچه علم ناميده مي شد کم کم راه خود را از روش هاي انديشه فلسفي جدا کرد. علم داراي روش هايي خاص شد و قطعيتش گويي بر همگان ثابت شده بود. اما هر چه زمان به جلو حرکت مي کند راه تاريک شناخت، روشن تر مي شود. امروزه ديگر در آنچه علم مي ناميم روش ها بيانگر کليشه يي يگانه نيست و به درستي آموخته ايم که علم هم اشتباه مي کند. امروزه علم همچون نوشدارويي هر لحظه خود را باز مي ايستاند و قد مي کشد.
بقیه در ادامه مطلب