اغلب كساني كه مقالات فلسفه علم و موضوعات مرتبط با آن را دنبال مي كنند و يا بر روي شبكه به دنبال مقالات فارسي با موضوعات متعدد فلسفه علم مي گردند با آثار مهندس كسرايي آشنايي دارند. كسرايي نويسنده و پژوهشگر دانش آموخته مهندسي مكانيك در حرارت و سيالات از سالهاي نخست ورود به دانشگاه به مطالعه فلسفه روي آورد و در ادامه به طور جدي به فلسفه علم پرداخت. از وي مقالات متعددي در نشريات داخلي و خارجي منتشر گرديده كه غالباً در ارتباط با تلفيق فلسفه و ترموديناميك مي باشد. كسرايي هم اكنون پس از چند سال تحقيق و پژوهش در اروپا و امريكا به ايران بازگشته و در تهران به فعاليتهاي پژوهشي و شركت در طرحهاي تحقيقاتي اشتغال دارد.
گفتگوي حاضر بخشي از متن مصاحبه دوستانه اي است با وي كه براي نخستين بارمنتشرميگردد.
براي آغاز گفتگو بهتر است چارچوبي از قواعد اطلاق مفاهيم معين كنيم تا پرسش و پاسخ واضحي هم به لحاظ لفظي و هم معنايي داشته باشيم.
بله اصولاً در هر مباحثه فلسفي در ابتداي امر بايد دقيقاً بدانيم كه مي خواهيم راجع به چه چيزي صحبت بكنيم تا مسير گفتگو به جدل بي حاصل هرمنوتيكي وارد نشود.
يكي از مسائلي كه شما در نوشته هايتان مطرح كرديد تحليل نحوه عمل ذهن بر پايه مسائل روانشناختي در فرايند استدلال است و بحثهايي كه راجع به رد تعميم استقرايي كه به لحاظ منطقي داشته ايد. مايلم گفتگو را با اين پرسش آغاز كنيم.
بطور كلي روشهاي علمي را مي توان به دو روش اصولي تقسيم كرد. يكي همان روشهاي استقرايي كه شخص با مطالعه و تعمق در جزئيات و همچنين مثالهايي كه عمق تئوري كلي را نشان ميدهد از طريق مثالها و مطالعه حالت هاي خاصي به يك قانون كلي مي رسد و ديگري روش قياسي كه در آن از قانون كلي به مثالها و موقعيتهاي خاص ميرسيم. روش استقرايي در واقع يك روند طبيعي در شيوه تفكر آدمي به حساب مي آيد.در روشهاي قياس از تئوري به مثالها و حالات خاص مي رسيم و در روش استقرايي تسلسل رشته هاي تفكر از جزء به كل و در روش قياسي تسلسل از كل به جزء است. فلسفه استقرايي قديم مانند منطق استوارت ميل ماهيت و دامنه استقراء را بسيار محدود تصور ميكرده. حقيقتاً هم گستره عمل استدلال استقرايي خيلي نمي تواند وسيع باشد.
اينكه توان حجت استقرايي را به قاعده نرخ پايه در روانشناسي نسبت داده ايد موجد اشكال در اصالت استدلال استقرايي (استدلالي كه به هر حال بنيان اساسي مطالعه علوم را تشكيل مي دهد) نمي شود؟
ببينيد در هرعلمي يك مجموعه از امور واقع (facts) داريم كه تا حد امكان قوانين كلي آنها به هم وابسته هستند. اين امور به صورت يك سري استنتاج از آن قوانين جلوه ميكنند. اين نكته دست كم در مورد پيشرفته ترين علوم مانند رياضيات صدق مي كند. اما واقعيت اين است كه اين قوانين از آن امور استقراء شده اند. هرگز نمي توان گفت كه فلان امر, فلان قانون را اثبات مي كند. بايد گفت كل آن امور كل آن قوانين را اثبات مي كند يا بهتر است بگوييم محتمل مي كند. براي بررسي منطق استدلال قياسي و استقرايي و تحليل شيوه ذهن و تداعيهاي حافظه همچنين نبايد جنبه هاي روانشناختي استدلال كردن (to reason) را فراموش كنيم. زنجيره ي انديشه هاي ما غالباً يك شكل حجت (Argument) دارد كه در آن گزاره اي در نقش حكم (claim) يا نتيجه (conclusion) است كه ما در پي استنتاج (to draw) آن هستيم و بقيه گزاره ها دلايل حكم يا مقدمات (premises) نتيجه محسوب مي شود. قواعد منطق جوابگوي همه وجوه استدلال قياسي نيستند . اين قواعد را فقط شكل گزاره ها فرا مي خوانند اما توانايي ارزيابي حجت قياسي غالباً تابع محتواي گزاره ها هم هست. منطق دانان ميگويند حجت معيني به رغم آنكه با منطق قياسي سازگار نيست باز هم ممكن است نادرست نباشد. اين قبيل حجت ها از توان استقرايي (Inductive strength) برخوردارند. يعني مي گويند در صورت صادق بودن مقدمات, نامحتمل است كه نتيجه كاذب باشد. ما مدام سرگرم ساختن و ارزيابي حجت هاي استقرايي هستيم. بايد پرسيد آيا آدمي در اين موارد همانند منطق دانان و رياضي دانان بر قواعد نظريه احتمالات تكيه ميكند؟ يكي از اين قواعد كه به بحث ما مربوط مي شود و راجع به استقرا طرح كرده ام قاعده نرخ پايه rate base است كه شما به آن اشاره كرديد. طبق اين قاعده, احتمال تعلق شيء به يك طبقه ,متناسب با تعداد اعضاي آن طبقه (يعني بالا بودن نرخ پايه) است. بنابراين پشتوانه استقراء, احتمالات است و نه امور يقيني. منطق دانان نيز معتقدند منطق استقرايي بايد بر نظريه احتمالات تكيه كند. طي سلسله آزمايشهاي هوشمندانهء روشهاي رهنمودي heuristics نشان داده شده است كه مردم در قضاوتهاي استقرايي خود از قواعد نظريه احتمالات تخطي ميكنند. مخصوصاً تخطي از قاعده نرخ پايه كه بسيار رواج دارد.